زندگی شاید
یک خیابان دراز است.
که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی با آن
خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید
طفلی است که از مدرسه بر می گردد. زندگی شاید افروختن سیگاری باشد
در فاصله رخوتناک دو همآغوشی
یا نگاه گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر می دارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید
«صبح بخیر»